تبلیغات
♥زندگی با طعم یاد خدا♥ - مطالب ساده و فروتن
♥زندگی با طعم یاد خدا♥

ساده می گویم:خـــ♥ــــدایـا؛دوستت دارم...!

خدا جونم یه چیزی فهمیدم،وقتی زیاد دلم تنگ بشه و اشکام سرازیر بشه و ندونم دلیلش چیه
باید با تو حرف بزنم،اونوقت خوب میشم و دیگه گریه نمی کنم.
قول میدم کشفم یادم نره!!!!!




نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن 1392 ساعت 09:35 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |



دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!

دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.

جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد...



نوشته شده در شنبه 5 بهمن 1392 ساعت 11:39 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

 جنگــــــــ ، جنگی نابرابر بود
جنگــــــــ ، جنگی فوق باور بود
 کیسه های خاکی و خونی
خطِّ مرزی را جدا می کرد
دشمن بد عهــــــدِ بی انصاف
باهجوم بی امان خود
مرزهارا جــــابه جـــــامی کرد

از میان آتش و باروت
می وزید از هر طرف،هرجا
تیرهای وحشی و سرکش
موشک و خمپاره و ترکش
آن طرف،نصف جهان با تانک های آتشین در راه
این طرف،ایرانیـــــــان تنها
این طرف تنها سلاحِ جنگ،ایمان بود

ادامه مطلب و دریاب.انصافا شعر قشنگیه از دستش نده

ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 5 بهمن 1392 ساعت 11:01 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

521559_535096856501083_1695773606_n
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن 1392 ساعت 01:37 ق.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

6007_JuiceDrop

succes-92-9

پس ادامه مطلب چی؟؟
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن 1392 ساعت 01:28 ق.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

به همدیگر رحم کنید تا خدا نیز به همه ما رحم کند.
.
.
.
یادت باشد،یکی از نشانه های خوشبختی
هم صحبتی با خردمندان است
پس
جویای دوست خردمند و دانا باش.
.
.
.
یادت باشد،افراد موفق کسانی هستن که از روی
تمام موانع و تمام امّا ها و اگرها و شایدها،پریده اند.
پس در هر دردی،درسی نهان است.هرمشکلی که
مارا نکشد،بی شک مارا قوی تر می کند.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 11:17 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

گویی تپش های قلب من با طلوع چشم های تو آغاز می شود
و رایحه گل ها با عطر نفس های تو جاری می شود.
انگار نسیم های نوازشگر با عبور تو جانی تازه می گیرند.
تو می آیی و همه تپش ها،همه رایحه ها و همه زیبایی ها را با عبور درخشان خود
به جهان می بخشی و من اکنون اینجا جان سپارانه به مهرت،گام های حیات بخش
تو
را
منتظرم.

      

نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 11:04 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

پشت میدان مین زمینگیر شده بودند،چند نفر داوطلب شدند
بروند معبر را باز کنند.
یکی از آن ها حدود15سال داشت.
چند قدم که رفت برگشت.
بچه هافکر کردند ترسیده،امااو پوتین هایش را در آورد و
داد به یکی از بچه ها و گفت:
-نو هستند حیفه مال بیت الماله!
پا برهنه از تو سیم خاردار و میدان مین به معراج رفت...


نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 06:58 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

خدایادر این بی قراری هاتنهایم مگذار.
بمان با من،خدایا بمان و دستهایم را در دستانت بگیر.
قدم هایم را استوار گردان که هدفهایم منتظرند.
من وصال را می خواهم و رسیدن به آنچه مرا به تو نزدیک می کند.
می دانم که در همین نزدیکی ها هستی و برایم بهترین را تدارک دیده ای.
پس آغوش بگشا که آغوشت تنها امید برای فرداهاست.



نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 06:28 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

افلاطون را گفتند:
چرا هرگز غمگین نمی شوی؟
گفت:
دل به هرچیزی که نمی ماند،نمی بندم....


نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 02:30 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

زندگی کوتاه است،قواعد را بشکن،سریع فراموش کن،
آرام باش،واقعا عاشق باش،بدون محدودیت بخند
وهیچ چیزی را که باعث خنده ات می گردد،رد نکن...

نوشته شده در شنبه 28 دی 1392 ساعت 02:20 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

پدر کودک را بلند کرد و در آغوش گرفت

 

کودک هم میخواست پدر رابلند کند

 

وقتی روی زمین آمد دست های کوچکش را دور پاهای پدر حلقه کرد

 

تا پدر را بلند کند

 

ولی نتوانست با خود گفت  حتما چند سال بعد می توانم

 

بیست سال بعد  پسر توانست پدر را بلند کند

 

                  پدر سبک بود ، به سبکی یک پلاک و چند تکه استخوان

 

     شادی روح شهدا صلوات

 



نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 11:55 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |


با صورت روی سیم خاردار خوابید تا هم رزماش صورتشو نبینند


و راحت تر از روش بگذرند............



نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 11:54 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |


جنازه پسرشونو که آوردند

 

چیزی جز دو سه کیلو استخوان نبود

 

پدر سرشو بالا گرفت و گفت:«حاج خانوم غصه نخوری ها !!!

 

دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادش...


نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 11:52 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |


چشم هایت کو برادرم!!!

 

چی؟؟چی؟؟

 

فدایش کردی؟برای چی؟برای کی؟برای دفاع از ناموست؟؟!!

 

آه...

 

خوب شد ، خوب شد که امروز دیگر نیستی ، نیستی تا ببینی.

 

چی رو؟؟

 

هیچی...هیچی...!!

 

فقط به مادرت زهرا (ع) بگو ببخش ، فقط ببخش!!

 

شرمنده ایم...

                                                           
نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 11:50 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

                                            خدایا

ازتو ممنونم برای هرچه که به من
بخشیدی

ازتو ممنونم برای اینکه به من اجازه
دادی تا از تو سپاسگزار باشم

ازتو ممنونم که مرا عاشقانه دوست میداری

فقط میتونم بگم که:

خدایا!دوستت دارم!


نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 11:24 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

گـــــاهی نـــــه گریـــــه آرامت می کنــــدو نـــــــــــه خنــــــــده

نــــــــه فریـــــــــاد آرامــت می کنــــــــدو نـــــــه سکــــــــوت

آنجـــــاست کـــــه بـــا چشمانی خیس

رو بـــه آسمـــــان می کنی و می گویی:

خدایــــــا!

تنهـــــا تــــو را دارم تنهـــــــایم مگـــــــذار!!!!

نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 11:04 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

من دخترم؛

حوّای کسی نمی شوم که هوای دیگری در سر دارد.

تنهایی ام را با کسی قسمت نمی کنم که تنهایم بگذارد.

روح خداست که در دمیده،

و

                  احســـــــــــــــــــــــاس    ،      نام گرفته

                                                                                است!!!!!



                  

نوشته شده در سه شنبه 24 دی 1392 ساعت 10:54 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

ای کاش معلم، به جای سر مشق

آب و نان و بابا...

می گفت: بچه ها بنویسید

که خدا هست

خدا...


نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 10:28 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |

آن گاه که : دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته می شود،

در انتظار پایان شادی هایت نباش

و بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد .

زیرا در این قصه ...

خداوند فرشته مهربان توست !!!


نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 04:00 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت