تبلیغات
♥زندگی با طعم یاد خدا♥ - گفتگو با خدا
♥زندگی با طعم یاد خدا♥

ساده می گویم:خـــ♥ــــدایـا؛دوستت دارم...!

در رویاهایم دیدم با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در

پاسخش گفتم ، اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت :وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد ؟

خدا پاسخ داد کودکی شان. اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند ... اینکه سلامتی خود را از دست می دهند تا

پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. اینکه با 

اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هر گز نمیمیرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز

زندگی نکرده اند. دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم . به عنوان

پدر میخواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت بیا موزند که آنها نمی توانند کسی را

وادار کنند که کسی عاشقشان باشد. همه کاری که می توانند انجام دهند اینست که اجازه دهند

خودشان دوست داشته باشند.

بیا موزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول  

می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنهایی که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد

تا  آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که احساساتشان را چگونه باید 

نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست که فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند. من با خضوع

گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید
نوشته شده در دوشنبه 23 دی 1392 ساعت 04:02 ب.ظ توسط ƒ@♈ℯღℯh نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت